لسان الملك سپهر
195
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بست تا چشمش تواند ديد « 1 » و گفت : با من بنمائيد كه مسروق در كجاست و كدام است ؟ با او گفتند : اينك بر پشت فيلى سوار است و تاجى زرين بر سر دارد و ياقوتى سرخ در برابر پيشانى او از تاج فروغ دهد . وهرز فروغ آن ياقوت بديد و گفت : بگذاريد او را كه فيل مركب ملوك است تا از آن فرود آيد . چون زمانى بگذشت باز فحص حال او كرد ، گفتند : اينك بر اسبى نشسته . گفت : هم او را بگذاريد كه اسب مركب عزت است . و لختى ديگر ببود آنگاه پرسش كرد ؟ گفتند : اينك بر استرى سوار است . گفت : استر پسر خر است و خر مركب ذلّ است . و كمان برگرفت و تير بر نهاد و گفت : قبضهء كمان من برابر آن ياقوت كنيد كه بر پيشانى اوست و چون اين تير بيندازم اگر لشكر او از جاى نجنبد و به جنگ درآيند شما نيز به جنگ درآئيد و بدانيد كه تير من خطا كرده و يك چوبهء تير ديگر به من دهيد و اگر لشكر او گرد وى درآيند بدانيد كه زخم يافته . پس ايشان را تيرباران كنيد و آنگاه حمله بيفكنيد . اين بگفت و كمان را به قوت خويش تمام بكشيد و آن تير را گشاد داد و راست بر آن ياقوت زده دو نيمه ساخته از تاج بگذشت و بر سر مسروق گذر كرده از استرش در انداخت . و سپاه حبشه از جاى جنبيده گرد او درآمدند و سپاه عجم ايشان را تيرباران كردند و همىمرد و مركب به خاك افكندند پس تيغها بركشيده بديشان تاختند و خلقى عظيم بكشتند . در اين وقت سيف با وهرز گفت كه : در اين سپاه از حميريان و خويشان من و عرب فراوان است بفرماى جز از سپاه حبشه كس نكشند . پس وهرز حكم داد تا همى از سياهان كشتند تا از ايشان كمتر كس بماند . و روز ديگر آهنگ دار الملك صنعا كردند و چون وهرز به دروان دار الملك رسيد ، گفت : رايت من هرگز خميده نشود . پس بفرمود دروان شهر را خراب كردند و علم او را همچنان راست بدرون بردند . در اين وقت سيف بن ذى يزن اين شعرها بگفت بيت : يظن النّاس بالملكين قد التأما * و من يسمع بلينهما فانّ الخطب « 2 » قد فقما
--> ( 1 ) . ابروان وهرز بر اثر پيرى بر روى چشمانش افتاده بود ، او دو ابروى خود را بالا آورد و آنگاه ابروهاى او را با دستمالى بر پيشانى او بستند . ( 2 ) . خطب : كار بزرگ و واقعهء عظيم .